سالها در پي هم مي آيند ... فكر اندوخته ي فردا باش! |
کاش زندگی هم مثل رویاها شیرین و خواستنی بود ...
زندگی شاید آن مهمانی نباشد که ما آرزوی دعوت شدنش را داشته باشیم ...
زندگی حس غریبی است ..
بعضی وقتا خیلی نا امید میشم ! از همه چیز ... از همه کس ... ولی میدونم که فقط و فقط باید امیدم به خدا باشه ...
خدایا به امید تو ! ![]()
من نمی بایست هر چه در دل دارم توی وبلاگم بنویسم و توی اینترنت انتشار بدم !
و این درسی بود برای آینده !
باشد که عبرت گیریم ! ![]()
خدایا به امید تو ! ![]()
چشم روی هم بذاری آبان و آذر رو رد کردی و رسیدی به زمستون !
امیدوارم بتونم از فرصتها کمال استفاده رو بکنم ، تا در آینده پشیمون نشم !
خدایا به امید تو ! ![]()
![]()
![]()
چیزی جز اندوه و افسوس وجود نداره !
خدایا خودت کمکم کن که همه امیدم به توست ! ![]()
وقتی یه چیزی رو نمی فهمی ، وقتی یه چیزی رو دیر متوجه میشی ، وقتی که نمی دونی داری چکار میکنی ، وقتی که ...
چه خوبی یکی بهت بگه ... که داری اشتباه میکنی ! ![]()
چقدر خوبه آدما بهم اعتماد داشته باشند ... و دورویی و خیانت هرگز نباشه ! ![]()
خدایا به امید تو ! ![]()
یا حق ! ![]()
خدایا منو همون جور که هستم به دیگران نشون بده !
خدایا به همه آدما کمک کن که همو دوست داشته باشند ...
خدایا به امید تو !
یا ستارالعیوب !
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان بی توام ! بی تو چگونه از این مشکلات و حرفها بگذرم ! ![]()
مرو که با دو لبت گفت و گوی من باقی است
هزار شکوه سرودم ولی سخن باقی است
چو برق میروی از آشیان من به کجا؟
هنوز مشت خسی ، بهر سوختن باقی است
به عیش کوش و ز غم های تازه باک مدار
کرت پیاله ای از باده ی کهن باقی است
شبی به حلقه رندان حدیث موی تو رفت
گذشت عمری و آشوب انجمن باقی است
دمی نشست و رفتی ولی به محفل ما
هنوز بوی گل و عطر یاسمن باقی است
اگر چه گردش گردن مرا هلاک نکرد
ولی ز گردش چشمت ، امید من باقی است
بهار حسن تو نازم که صد چمن پژمرد
ولی طراوت گلهای این چمن باقی است
به پای دوست سر افشاندن است و جان دادن
بهانه ای که مرا بهر زیستن باقی است
ز دست غیر مرا شکوه ای نماند رهی
ولی شکایتم از دست خویشتن باقی است
مهر 1347
استاد زنده یاد رهی معیری
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|