سالها در پي هم مي آيند ... فكر اندوخته ي فردا باش! |
روزهای میگذرند ... روزهایی که پر از حادثه اند و برای ما فقط خاطره ای از آنها می ماند ... و عجیب است روزهایی رو که میخواهیم دیر بگذرند ، خیلی زوذ میگذرند و روزهایی رو که باید بگذرند هر ثانیه آن یک روز طول میکشد ...
الان دیگه به آخرین حد علافی خود رسیده ام ... کاش این دنیا را پایانی بود !
دیروز کتاب قلعه حیوانات رو پیدا کردم و خوندم کتاب خیلی جالبی بود ... بعداً اگه فرصتی پیدا شد لینکشو میذارم اینجا تا شما هم دانلود کنید و حالی ببرید ...
برای گذشت عمر ، گذشته از اشعار زیبای خیام این قشنگ ترین شعر است :
شنیدم که جمشید فرخ سرشت .................سر چشمه روی سنگی نوشت
بسی تیر و دیماه و اردیبهشت ....................بیاید که ما خاک باشیم و خشت
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند ..................برفتند تا چشم بر هم زدند
دریغا که بی ما بسی روزگار ................................بروید گل و بشکفد نوبهار
شاید هر چیزی که بشکنه از ارزش بیفته ولی آیا دلهام که میشکنن از ارزش میوفتن ؟!! امیدوارم که خدا دل کسی رو که دل آدم رو میشکنه ...بشکنه ! آمین
الان دیگه یه احساس خوب و یه احساس بد دارم ... امیدوارم که خدا همه چیز رو خودش درست کنه !
الهی به امید تو !
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد
قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم عزیزم

چرا باید زندگی همین باشد ... چرا تکراری و بی مفهوم ... من برای چی دارم زندگی می کنم ... شما برای چی دارید زندگی می کنید ... هدف چیست ؟!!!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|